شکوه جاودانگی
چه سخت است روزی که از عشق ورزیدن پشیمان شوی و سخت تر آن که از عاشق شدن پشیمان روزگاری عشق برایم زیباترین جوهر هستی بود و عاشقی بر پیشانیم خودنمایی می کرد و من شاد از عاشق شدن و خوشحال از داشتن زیوری با نام عشق امان از دست این ضجه های روحی خسته ام خسته از نفس کشیدن خسته از زنده بودن کاش تن نیلوفری ام در بستر مرداب این زندگی آرام می گرفت کاش می توانستم هر ان که اراده کنم از مرگ بسرایم و نوشداروی مرگ را در جام وجودم بنوشم تاریکی شب مرا در خود فرا می گیرد خانه تاریک است و ترسناک و هوا سرد است در اوج بهار در این شب نیلوفری به تو می اندیشم به تو که عاشقانه در آغوشم کشیدی
و از گرمای وجودت یخهای درونم را ذوب کردی وقتی پرستو کوچ کرد دل پاییز شکست تمام برگهای رنگارنگش را به باد خزان سپرد و عریان شد و بعد زمستان با زمهریرش آمد و پاییز قبای سپید بر تن کرد پرستو دل از پاییز برکند و او را به فراموشی سپرد هیچکس از دل شکسته و غمگین پاییز سخنی نگفت و شعری نسرایید اما از کوچ پرستو همه غمگین شدند و به امید بازگشتش نفس کشیدند و پرستو سرشار از غرور
وقت آن است که طرحی نو در اندازی حال و هوایت که عوض شود زیباتر می شنوی عاشقانه تر می سرایی و با شکوه تر آواز سر می دهی صدایش را می شنوی پشت پنجره است بر شیشه احساس پنجره قلبت تلنگر می زند می خواهد در را بگشایی می خواهد که به او خوشامد بگویی بهار را می گویم او منتظر عشوه چشمان توست و در تمنای شکفتن گلواژه های بیانت نیازی به عوض کردن جایت با سار نیست سار با بهار خود به میهمانی قلبت خواهند آمد پنجره را بگشا این روزها دلم می خواهد ترانه باران بسراید و برای چشمان به ماتم نشسته ام آرام بخواند دلم می خواهد تمام احساسات نابش را از دریچه چشمان عزادارم به پهندشت قلب انسانهایی هدیه کند که ازادانه و مستانه از این دیار دل بریدند. آنها که قلبهایشان را آماج گلوله های بیرحمانه کردند و ارام و مظلومانه در روز عزای سرور آزادگان جهان به سوی اسمان در پیشگاه مهربان باریتعالی به پرواز درآمدند می خواهم بسرایم از مظلومیتی که در چشم گستاخان و ظالمان به چشم نیامد اما در دل هر انسان آزاده ای تمام غنچه های شادمان را پژمرد می خواهم فریاد بزنم بگریم و تمام ناگفته هایم را از گلوی نی قلبم بنوازم اما فریادی که راهی جز سکوت نمی پیماید. ناله نی قلب من از حنجره خونینم شنیده نمی شود. تمام تارهای صوتی حنجره ام گسیخته شده است. من آتشی در زیر خاکستر شده ام. آتشی که روز به روز تلالو شعله اش به اسمان دل خاکستر نهیب می زند. فریاد حسین حسین من در روز عاشورا بار دیگر حادثه خونبار آن روز سیاه را در قرنها پیش تجلی نمود برادرم تو با فریاد یا حسینت گلوی خونین حسین را تجربه کردی و مادرت با جنازه به خون آغشته تو یاد زینب را پس از قرنها به تماشا نشست و یزیدیان اینبار هزاران هزار مرتبه ظالم تر از قرنها پیش خاطره تلخ و خونبار عاشورا را به نمایش گذاردند برادرم اکنون تو ارام و آزاده شراب ناب بهشتی می نوشی و در اوج کنگره عرش الهی بر بال فرشتگان مقرب می آسایی روحت شاد باد برادرم بدان که راه سبزت ادامه می یابد و یزیدیان از این پس هرگز تندیس زیبای ارامش را در آغوش نخواهند کشید. مرگی تلخ و سیاه در انتظار آنها روزشماری می کند برادرم دستان مهربان و باشکوهت را در اوج اسمان هفتم به سوی پروردگار مهربان بگستران باغچه غم گرفته دنیای هم میهنان تو در حال ماتم است و اینک تو در اغوش خداوند عاشق در سایه سار درختان با عظمت بهشت جاویدان از او بخواه تا مرثیه ظلم و ستم را برای همیشه از دامان این سرزمین سبز محو و نابود گرداند نفس کشیدن در کنار تو برای من رویایی بود همیشگی و سرودن برای تو در لحظاتی که کنارت در ارامش بودم و آواز خواندن تو در لحظات با هم بودنمان تمام زیباییهای هستی را برای من تداعی کرد تو آرام ومتین آفریننده عشق شقایق را آفرید و من که روحی بودم سرگردان در میان فرشتگان احساس کردم او تمام عشقش را در کالبد شقایق ریخت غم و هراسی شگفت سرتاسر توده سپید مرا در بر گرفت خدا با چنان مهارتی گلبرگهای شقایق را پریشان ساخت و قلبی سیاه و زیبا در دامانی قرمز و زیبا تا تلالو این دو رنگ عشق را تجلی کند
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |
